مــحمــد طاهاومحمدطیب جــــــونــــم
این حرفای خوشگل رو (بابا حسین)تو روز چهارشنبه 28 فروردین1392 برام نوشته. |

بسم الله الرحمن الرحیم

اوست شفا دهنده

باعرض سلام وادب واحترام خدمت شمادوستان بزرگوار

این بار اگه دیر آپ کردم دست خودم نبودبه حدی اعصابمون خراب بود که حتی تا مرز حذف کرن این وب سایت هم پیش رفتم اما...........

خلاصه بگم محمدطیب از۲۵اسفند تا ۴فروردین بیمارستان بستری بود به خاطر یه تب ساده اگه بدونین چه حالی داشتیم.......

بعد از مرخص شدنش از بیمارستان هم دکترش گفت دو هفته هم از خونه بیرون نره به خاطر اینکه یه مقدار هوا آلوده بود

اینم داداشی اومده ملاقات محمدطیباینم بگم محمدطاها خیلی خیلی محمد طیب رو دوسش داری به حدی که به قول خودت که میگی (عاشقم از محمدطیب)

اینم اولین عید محمدطیبپ توی بیمارستان که روی پاش آنژیوکته

خدارا شکر الان دیگه خوبه خوبه شروع کرده به چرخیدن کلماتی مثل دادادادارو هم یکسره تکرار میکنه قربونت برم/......

ماشاالله

 انشاااله که هیچ بچه ای مریض نشه اگر خدایی نکرده بیمار شد خدا سریع درمانش رو هم بده

 

 

این حرفای خوشگل رو (بابا حسین)تو روز سه شنبه 12 دی1391 برام نوشته. |
اینم عکس حموم رفتنتون قربونتون برم

خدارو شکر محمد طیب هم مثل داداشیش از آب خوشش میاد

این حرفای خوشگل رو (بابا حسین)تو روز پنجشنبه 7 دی1391 برام نوشته. |
َعزیزم روزپجشنبه ۷/۱۰/۹۱رفتیم بیمارستان برای ختنه که دکتر همتی این عمل رو انجام داد.بعد از ظهر هم رفتیم مطب دکتر گفت که خدارو شکر خوبه هیچ مشکلی نداری

بنویسم از محمدطاهاکه نگی نو که اومد به بازار...............که توهیچ وقت قلبم هیچ کس و هیچ چیز نمیتونه جاتو بگیره خدا ازبهترین هدایا شو به ما عطا کرده تا عمرداریم .................

داشتیم میرفتیم مطب محمد طاها گفت بابا به دکتر بگم با شیر توی باغشون عکس گرفتم ...به دکتر که گفتیم کلی خندیدو گفت ماشاالله به بچه های این زمونه

قربونت برم به قدری احساساتی هستی که هروقت محمد طیب گریه میکنه میگی دلم براش میسوزه و بغض میکنی و دزدکی اشک میریزی .

دیشب که سریال یک قطره عبرت رو داشتی نگاه میکردی از اونجایی که بچه رو دزدیدن تو شروع کردی به گریه کردن دیدم یهو رفتی توی اتاقد دررو بستی دنبال که اومدم دستتو گذاشتی روی چشمهای قشنگت که من اشکتو نبینم بعد که دونستی مافهمیدیم دیگه اومدی نشستی و تا آخر فیلم گریه کردی تا وقتی که بچه رو نجات دادن اون وقت خیالت راحت شدقربون این همه احساساتت جیگر

عزیزم تا الان هم ۹تا سوره رو از حفظی ماشاالله......روز به روزم خدارو شکر در حال پیشرفتی به امید خدا که حافظ کل قرآن بشی و انشاالله میشی عزیزم

عشقد شده این کاپشن به قول خودت ارتشی

این حرفای خوشگل رو (بابا حسین)تو روز چهارشنبه 15 آذر1391 برام نوشته. |
سلام قلبم بالاخره اومدی قربون قدمت .دیگه استرسها تمام شد . خدارو شکر محمد طیبم سالموسرحاله با اومدنش ما رو خیلی خوشحالتر کرد بخصوص محمد طاها که لحظه شماری میکرد....

این عکسهای توی بیمارستانه

 

قربونت برم اینم داداشت به قدری دوسش داری که نگو.......

این کار هر روزته محمد طیب رو می خوابونی

یه روز که محمدطیب خواب بود گفتم عمرم چیکارش داری خوابه بزار بخوابه...جواب دادی بین ما دخالت نکن داداش خودمه

 

اینم اولین محرم محمدطیب با محمد طاها جون

این حرفای خوشگل رو (بابا حسین)تو روز پنجشنبه 19 مرداد1391 برام نوشته. |
سلام.......

دیگه فکر کنم باید عادی شده باشه که دیربه دیر آپ میکنم!!!ببخشید..

بابایی الان دوماه که داری کلاس قرآن میری و کلی حروف با اشاره یاد گرفتی دو تا هم سوره ، اوایل که کلاس میرفتی مربیات میگفتن چه قدر ساکت این بچه اصلا"توی خونه حرف میزنه این بچه!!!!!؟اما حالا ازت شکایت دارن که خیلی اذیت میکنی ولی استعداد خوبی داری خیلی قشنگ با صوت میخونی......

این عکس سر کلاسته

یه روز که رفته بودی خونه زهرا از مدرسه برگشته بود تا لباساشو دراورده بود تو هم لباساشو پوشیدی عزیزم

وجودم الانم داری احساس بزرگی میکنی چون به لطف خدا داری داداش دار میشی به هر که که میرسی میگی نمونش دیشب که دوست خاله دیده بودت بهت گفته بود ماشاالله چه بزرگ شدی محمدطاها..با غرورجواب داده بودی تازه یه داداشم دارم 

 

 

این حرفای خوشگل رو (بابا حسین)تو روز دوشنبه 15 اسفند1390 برام نوشته. |
سلام نی نی هادیشب ما اولین برفی که روی زمین بمونه رو تجربه کردیم و تا نصفه شب توی کوچه با محمد طاها و زهراو باباش برف بازی کردیم و یه آدم برفی+یه خونه برفی ساختیم

قربونت دستای کوچیک و نازد بعد برف بازی که رفتیم خونه میگفتی دستام داره میسوزه از سرمای زیاد بود آخه دستت یخزده بود با اینکه دستکش هم دستت بود بابافدات 

 

این حرفای خوشگل رو (بابا حسین)تو روز شنبه 13 اسفند1390 برام نوشته. |
سلام به همه بچه های ۱۲/۱۲تولدتون مبارک چه روز به یاد ماندنی

 

جاتون خالی ما دیشب خونه ستایش اینا بودیم(دختر پسر داییم)جشن تولد ستایش خانوم بود کلی بهمون خوش گذشت 

از محمدطاها بگم.............

بابا اول که رفتیم خوب بودی ولی باکسی حرف نمیزدی آخه بمیرم براد کم رویییییییی بعداز شام ستایش و عسل با مریم لباس پوشیدن که عکس بندازن هرکاری کردیم تو کت و شلوارتو بپوشی نپوشیدی ......

اما آخرهای مهمونی دیگه ولکن نبودی خودت رفتی کت شلوارتو پوشیدی و گفتی عمو سعید بیا ازم عکس بگیر اینقدر عکس گرفتی و بازی کردی که توی این هوای سرد میگفتی گرممه همه میگفتن این اون محمد طاهای کم رو بود

یه روزم که برده بودمت قصر بادی همین بلارو سرم آوردی.......

به حامد دوستم(صاحب قصر بادی)گفتم حامد تو بهش بگو شاید بازی کنه اما اون که تجربه این جور بچه ها روزیاد داشت گفت بزار این از اون بچه هاست که دیر شروع میکنه بعد دیگه ول کن نیست همین جورم شد

این حرفای خوشگل رو (بابا حسین)تو روز چهارشنبه 21 دی1390 برام نوشته. |
 

سلام....

سه بعدی

توي اين مسافرت تفريحي كلي اسباب بازي خريدي

اینجا خودشو میکنه ایرانی ومیگه بابا تو هم عراقی هستی .......

خيلي عصبانيه آخه يه كوچولو مامان دعوا كرد

ستايش  محمد طاها

 

 

این حرفای خوشگل رو (بابا حسین)تو روز چهارشنبه 21 دی1390 برام نوشته. |
 

اينم بچه محمد طاها خيلي دوسش داره

 

 سه بعدی

این حرفای خوشگل رو (بابا حسین)تو روز چهارشنبه 14 دی1390 برام نوشته. |

 

سلام ....

بابایی دیروز کلی مهمون داشتیم آخه هر سال ٬ مامان برای سلامتیت روضه امام حسین نذر کرده

امام حسین نگهدار تو وهمه بچه ها باشه انشاالله

مامان میگفت توی روضه هر چی پذیرایی میکردن تو دو تا بر میداشتی و میگفتی این برای خودم اینم برای بابا حسین

قربون چشمات