قربونت دستای کوچیک و نازد بعد برف بازی که رفتیم خونه میگفتی دستام داره میسوزه از سرمای زیاد بود آخه دستت یخزده بود با اینکه دستکش هم دستت بود بابافدات





جاتون خالی ما دیشب خونه ستایش اینا بودیم(دختر پسر داییم)جشن تولد ستایش خانوم بود کلی بهمون خوش گذشت
از محمدطاها بگم.............
بابا اول که رفتیم خوب بودی ولی باکسی حرف نمیزدی آخه بمیرم براد کم رویییییییی بعداز شام ستایش و عسل با مریم لباس پوشیدن که عکس بندازن هرکاری کردیم تو کت و شلوارتو بپوشی نپوشیدی
......


اما آخرهای مهمونی دیگه ولکن نبودی خودت رفتی کت شلوارتو پوشیدی و گفتی عمو سعید بیا ازم عکس بگیر اینقدر عکس گرفتی و بازی کردی که توی این هوای سرد میگفتی گرممه همه میگفتن این اون محمد طاهای کم رو بود![]()
یه روزم که برده بودمت قصر بادی همین بلارو سرم آوردی.......
به حامد دوستم(صاحب قصر بادی)گفتم حامد تو بهش بگو شاید بازی کنه اما اون که تجربه این جور بچه ها روزیاد داشت گفت بزار این از اون بچه هاست که دیر شروع میکنه بعد دیگه ول کن نیست همین جورم شد ![]()

سلام....

توي اين مسافرت تفريحي كلي اسباب بازي خريدي




اینجا خودشو میکنه ایرانی ومیگه بابا تو هم عراقی هستی .......


خيلي عصبانيه آخه يه كوچولو مامان دعوا كرد






ستايش محمد طاها


اينم بچه محمد طاها خيلي دوسش داره






سلام ....
بابایی دیروز کلی مهمون داشتیم آخه هر سال ٬ مامان برای سلامتیت روضه امام حسین نذر کرده ![]()
امام حسین نگهدار تو وهمه بچه ها باشه انشاالله
مامان میگفت توی روضه هر چی پذیرایی میکردن تو دو تا بر میداشتی و میگفتی این برای خودم اینم برای بابا حسین ![]()
قربون چشمات

سلام به همه دوستان و سلام به عزیز دل بابایی ٬ ببخشید بازم دیر آپ کردم چون توی این مدت خیلی مشغله کاری داشتم که خدا را شکر همشون هموار شدن .....
واما خاطرات محمد طاها توی این مدت :
قربونت برم بابا اوایل اسفند مریض شدی و پنج روز توی بیمارستان بستری شدی آخه روده هات عفونت کرده بود که خدا را شکر خوب خوب شدی مامان میگفت هر وقت پرستارها میخواستن برات آنژیوکت (ژاکت)بزنن ماشاالله تو اصلا"گریه نمیکردی و میگفتن بابا این بچه اشک داره... قربون پسر شجاعم برم
عید نوروز گذشته هم برات موتور شارژی خریدم و کلی خوشحال شدی
تا بستان هم رفتیم قم و مشهد ودماوند شمال هم رفتیم که تو توی دریا کلی حال کردی قبلا" گفته بودم آب بازی خیلی دوست داری بابا
این زمانیه که تازه از بیمارستان آوردیمت خونه :

اینجام که قم هست (قربون این حرمهای زیارتی):

اینم آقای خشایار راد و محمد طاها :

اينجام لاويج ...



وقتی بچه رو مجبور کنی بره تو آب سرد
...


دماوند:

پارسا ٬ محمد طاها و خاله مرضیه :

دریای شمال :


کافی به روی بچه بخندی : 

محمد طاها و افتتاح موتور شارژی !

محمد حسين و محمد طاها :

بابا .اول مهر هم مامان تورو برده بودتا در پیش دبستانی ثبت نامت کنه که گفته بودن سنت کمه و تو اینقدر ناراحت شده بودی که نگو..بعد هم هرچه مامان و بابای پانیذ بهت گفته بودن محمد طاها جان بیا سرکوچه ما برو مهد کودک تو هم همش میگفتی میخوام برم پیش پانیذ مشق بنویسم خلاصه با ناراحتی تمام برگشته بودی...
ببخش بابا حافظه اینقدر یاریم کرد که برات بنویسم
اول یه عذر خواهی کنم بابت تاخیری که داشتم و نتونستم آپ کنم . اینترنتمون مشکل داشت ![]()
چندتا از عکسهای محمدطاها رو میزارم .



-------------------------------------------------------------------------------
عکس آخر هم خودم و محمدطاها وروجک :

یک شیرین کاری از محمدطاها
یه روز اول صبح که سرکاربودم مادرش خیلی عصبانی زنگ زد و گفت:
از دست محمدطاها دیگه خسته شدم باید از فردا باخودت ببریش سرکار
گفتم چرا ؟ چی شده؟ گفت : آخه رفته سراغ جا کفشی و واکس مشکی رو آورده و کفشهای قهوه ای من + موکت جلوشو سیاه کرده !!
بعد که خواسته تا من از خواب بیدار نشدم خراب کاری هاشو ماسمالی کنه ٬ از حموم شامپویی که یادمون رفته بود سرجاش بزاریم رو آورده و روی موکت ریخته !
یه گندی به زمین و زمون زده که بیا و ببین! (خداییش مادر محمدطاها حق نداره کفری شه ؟ )
عرض تسلیت به مناسبت ماه محرم و آغاز دهه دوم محرم
و آرزوی قبولی عذاداری شما عزیزان
سلام به شما دوستان و نی نی های شیرین و دوست داشتنی ![]()
مینویسم از پسرم محمدطاها دراین ایام!!!
توی این ده شب هروقت که هوا تاریک میشد میگفت کی میریم هیئت بعد میرفت لباساشو میاورد و به سبک خودش میپوشید وحسابی عذاداری میکرد![]()
مادرش میگه هر وقت مردم "حسین حسین" میگن محمدطاها گریه میکنه آخه فکر میکنه برای باباش اتفاقی افتاده ... !!
خلاصه اینکه هر شب مارو مجبور میکرد که یه نیم ساعتی زودتر حاضر شیم .
بمیرم براش شب هشتم محرم خیلی حالش بد بود تب زیادی داشت همش بهونه میگرفت چند باری حالش بهم خورد اما خیلی غیرت داشت بازم هیئتو می اومد.
گوستم=گرفتم میامی=گربه بکابیم = بخوابیم
انیر = انار ماسکیما = ماکسیما کباد = کتاب
بداد= مداد آکائو=کاکائو نایی=نارنگی ولیموشیرین
حیار=خیار بلاس=لباس ددری=کفش
ماکای=ماکارونی گشکون=انگشتر میم=مریم
باباسین=باباحسین قرقان= قرآن بی ابد=بی ادب
اکلی نگو=الکی نگو دودت=دولت زکول=(دکتر)جکول
وحشتکان=وحشتناک خطرکان=خطرناک کمندر=کمربند
آبلابو=آلبالو یه قده بیا=یه دقیقه بیا
جرقلیثه= جرثقیل سیممو=سیب زمینی
baland=بغل goresanama=گرسنمه
خلاصه اینکه خودتون تصور کنین که تمام کلماتیو که حرف (خ)داشته باشه رو (ک) تلفظ میکنه..
راستی قراره فردا بریم عروسی خرم آباد خونه یکی از دوستهای قدیمی بابا جون اینا
جای شما ............
این عروسی هم مثل همه عروسیهای دیگه خوش گذشت
مارو روز بعدش بردن فلکل افلاک خیلی آثار باستانی با شکوهی یه سرم رفتیم به یه پارک به اسم کیو
میشه گفت یه پارک آبیه
در کل به نظر من شهر خیلی قشنگی و بالاخره عصر همون روزم برگشتیم .........![]()
راستی شما بچه تو این سن سراغ دارین که چندین روز بدون پدر و مادرش خونه مادر بزرگش(مامان جون) طاقت بیاره
و با کلک وگریه برگرده؟![]()


